نقدی کوتاه بر داستان برج
نوشته علیرضا آستانه
خواندن "داستان برج" در من ايجاد تاثر كرد و براي لحظاتي گنگ، در هالهاي از افسون انديشه و رويا رها شدم. بعد از آن چند كلمهاي نوشتم تا اداي احترامي باشد به پاس دعوتنامهاي كه برايم – محبتآميز – ارسال شده، اگرنه در جايگاهي نيستم كه چيزي در مورد داستان بنويسم؛ و اما اين نقد كوتاه:
1- نويسنده داستان را سرشار احساس شاعرانه يافتهام بارها، حتي در نوشتههاي نثري محض اش؛ اما داستان برج شايد آنگونه كه – به ملازمت نام نويسنده- منتظرش بودم احساسي خيالانگيز در من بيدار نكرد. ليكن راوي داستان – علياصغر – عليرغم گنگ بودن در گفتار، با خصلت شاعرانگي نويسنده هموشاني غريبي به رخ ميكشد؛ و ناگفته نماند که از همه عناصر خيالانگيزي، استعارات تلخ و گزنده را بارها به مدد ميگيرد تا مردمان پشت برجهاي حاجيها را در لفافه طنزي تلخ به دنيا بشناساند.
- عناصر اصلي تشكيل دهنده داستان هم بي كه پيشينهاي از آنها در گنجه خاطرات خواننده يافت شود، بدون تعريف کامل و شناخت لازم، در فضاي لايتناهي تعليق رهايند، از باريكه نور و عنكبوت و زنبور آغاز داستان تا پلههاي سرخ محله و سايه كلهگنده و آهني برج حاجي.
- جرم علياصغر چيست؟
« ميدوني برهم زدن نظم دادگستري چه قدر جرم داره؟
ميدوني پول اون چهارتادندون كه ازش شكستي اندازه خون باباته؟»
حاجي و عواملش دست پيش را گرفتهاند تا عقب نمانند. «خون پدر» علياصغر هم پيشپيش پامال شده و آن پرسش تاكيدي جناب سروان شايد براي يادآوري به همه علياصغرها از قلم عليرضا آستانه جاري شده باشد.
دست كم در مورد خودم اين تجربه تلخ و سنگين و جانكاه را حدود دو دهه است سايه به سايه ميكشانم تا بلكه فرصتي بيابم و بر زمينش بگذارم.
- در مجموع سطوح مختلف داستان به اندكي صيقل، شفافيت بيشتري می گرفت و در اين بين مهم اين است كه عليرضا آستانه بنويسيد. از فيزيك تا شعر و از داستان تا سياست؛ و من اگر هزار آرايه بر آن ببندم يا هزار پيرايه از آن برگيرم به سبب تاثيرپذيريام از اين نوشتهها، خود سراپا تمجيدم از قبيله مردان و زنان قلم.
پاينده باشي برادر
بدرود