سلام
و...
فعلا تا برآمدن بهار از اعماق بهمن و اسفند و سرما
زیاده عرضی نیست
هر روزتان نوروز
نوروزتان پیروز
و بهارتان خرم.
سلام
و...
فعلا تا برآمدن بهار از اعماق بهمن و اسفند و سرما
زیاده عرضی نیست
هر روزتان نوروز
نوروزتان پیروز
و بهارتان خرم.
براي محمد آقازاده
اين سان كه با تو پاس داشته اند قبله قلم را
مي دانم مي دانم
من نيز مسلمان خواهم شد
و ايمان خواهم آورد
به آيه هاي بي معجزه اين قوم!
***
و اين سان كه با تو نواخته اند قبيله قلم را
ترديد مدار
كه من نيز ميهمان هميشگي اين خوانم
همزاد من!
***
صبور باش مردصبور
و به تلواسه قلم بينديش
كه در هرم منحني آفتاب
سر نمي چرخاند
تا تعظيم برد به يك جرعه نور خسيس!
***
چاوشي خوان قبيله حسرت
زبان به زندان كام مبند
و ذوالفقار قلم در نيام ندامت اسير مكن
كه اين خلاف راي اولولباب است...
تير 86
نقدی کوتاه بر داستان برج
نوشته علیرضا آستانه
خواندن "داستان برج" در من ايجاد تاثر كرد و براي لحظاتي گنگ، در هالهاي از افسون انديشه و رويا رها شدم. بعد از آن چند كلمهاي نوشتم تا اداي احترامي باشد به پاس دعوتنامهاي كه برايم – محبتآميز – ارسال شده، اگرنه در جايگاهي نيستم كه چيزي در مورد داستان بنويسم؛ و اما اين نقد كوتاه:
1- نويسنده داستان را سرشار احساس شاعرانه يافتهام بارها، حتي در نوشتههاي نثري محض اش؛ اما داستان برج شايد آنگونه كه – به ملازمت نام نويسنده- منتظرش بودم احساسي خيالانگيز در من بيدار نكرد. ليكن راوي داستان – علياصغر – عليرغم گنگ بودن در گفتار، با خصلت شاعرانگي نويسنده هموشاني غريبي به رخ ميكشد؛ و ناگفته نماند که از همه عناصر خيالانگيزي، استعارات تلخ و گزنده را بارها به مدد ميگيرد تا مردمان پشت برجهاي حاجيها را در لفافه طنزي تلخ به دنيا بشناساند.
- عناصر اصلي تشكيل دهنده داستان هم بي كه پيشينهاي از آنها در گنجه خاطرات خواننده يافت شود، بدون تعريف کامل و شناخت لازم، در فضاي لايتناهي تعليق رهايند، از باريكه نور و عنكبوت و زنبور آغاز داستان تا پلههاي سرخ محله و سايه كلهگنده و آهني برج حاجي.
- جرم علياصغر چيست؟
« ميدوني برهم زدن نظم دادگستري چه قدر جرم داره؟
ميدوني پول اون چهارتادندون كه ازش شكستي اندازه خون باباته؟»
حاجي و عواملش دست پيش را گرفتهاند تا عقب نمانند. «خون پدر» علياصغر هم پيشپيش پامال شده و آن پرسش تاكيدي جناب سروان شايد براي يادآوري به همه علياصغرها از قلم عليرضا آستانه جاري شده باشد.
دست كم در مورد خودم اين تجربه تلخ و سنگين و جانكاه را حدود دو دهه است سايه به سايه ميكشانم تا بلكه فرصتي بيابم و بر زمينش بگذارم.
- در مجموع سطوح مختلف داستان به اندكي صيقل، شفافيت بيشتري می گرفت و در اين بين مهم اين است كه عليرضا آستانه بنويسيد. از فيزيك تا شعر و از داستان تا سياست؛ و من اگر هزار آرايه بر آن ببندم يا هزار پيرايه از آن برگيرم به سبب تاثيرپذيريام از اين نوشتهها، خود سراپا تمجيدم از قبيله مردان و زنان قلم.
پاينده باشي برادر
بدرود
مروري بر سه اتفاق مهم
نرخ سود تسهيلات، پليس نقابدار و كارت هوشمند سوخت
بناي اين نوشته تحليل سه مساله فوقالذكر است البته از دريچهاي ديگرتر و نيتي هم در پس آن نيست مگر خير واصلاح.
و اما مساله اول:
1- با دستور رئيسجمهور احمدينژاد، سود تسهيلات همه بانكها به 12 درصد كاهش يافت و از اين پس انواع و اقسام بانكهاي ايراني موظفند تسهيلات خود را با اين ميزان سود در اختيار مردم بگذارند. (خوش به حال مردمي كه اين فرصت برايشان مهيا شده و كلي هم بايد ممنون رئيسجمهورشان باشند.)
و اما؛ لابد جناب رئيسجمهور حساب كردهاند كه سهامداران و صاحبان اين بانكها به قول مهران مديري و يارانش، قوز فيش و چرمنگ هستند همه و هرچه را كه طي اين سالها به عنوان سود از اين و آن گرفتهاند در سيني اخلاص ميگذارند و با پذيرش ضررهاي هنگفت در طرحهاي خيرخواهانه آقاي دولت مهرورز مشاركت ميكنند. ما كه البته در اين فقره كلي شك و ترديد داريم. طرف ديگر ماجرا گيرندگان تسهيلات هستند. فرض بفرماييد بنده 2 سال پيش از همين بانك 5 ميليون وام گرفتهام و طبق قرارداد منعقد شده بايد 10 ميليون پس بدهم و همين فردا اخوي بنده ميرود همين بانك و 5 ميليون ميگيرد با اين قرار كه 5/7 ميليون پس بدهد. مساله در ارتباط با اخوي بنده البته چندان تحريك كننده و عامل حساسيت نيست. اين شرايط اما ممكن است براي همسايه روبروييات پيش آيد كه زنش با همسرت و پسرش با بچه تو و دخترش با عزيزدردانه ات كلكل دارند. حالا قابل تصور است كه كجاي آدم ميسوزد،... بگذريم، اين داستان حتماً به نوعي مهرورزي با اقتصاد بيمار ايران هم محسوب ميشود.
2- طرف تا فهميد از قبيله قلم هستم، اول قسم داد به جان مادرم كه آن چمدان سياهي را كه چندسال پيش برايمآوردهاند، اگر خالي شده، به او بدهم، شايد يكي از آن اسكناسهاي درشت خارجكي در يكي از سوراخ سنبههاي چمدان گير كرده و قايم شده باشد، «كسي چه ميداند ميداني چه پولي ميشود؟ اقل كم خرج عروسي دختره را تامين مي کند.» بعد، از پليسهاي مقنعهدار (!) پرسيد و همين كه دانست من چيزي در موردشان نميدانم، كم مانده بود چشم و دماغم را روي صورتم جابهجا كند و با پادرمياني مسافران كناردستي، كوتاه آمد و لابد براي پر كردن خلأً اطلاعاتي من شروع كرد به اطلاعرساني، شما هم بخوانيد بد نيست: «ماموران مقنعهدار، شبها ميريزند توي خيابانها و مردم (!) را ميزنند. چند شب پيش ريختهاند توي خيابانهاي فرحزاد و هرچه زن و دختر و جوان بوده گرفتهاند به باد كتك و تا آنجا كه ميخوردهاند، زدهاند اين بينواها را و خدا ميداند چند نفر زير دست و پا مانده و له شدهاند. ميگفتند خيلي حركات ... نه اي بوده ... احتمالاً لبنانياند يا عراقي؛ نميدانم شايد فلسطيني يا مال اين كشورهاي سياه برزنگي هستند و گرنه صورتشان را چرا پوشاندهاند. خلاصه يك شب كه همه خواب باشند (!) ميريزند توي خانه و خيابان محله ما و شما و...»
يارو گازش را گرفته بود و پشت سر هم فك ميزد و نسخههاي انقلابي ميپيچيد و انقلابيون بزرگ دنيا را عوضی و با نامهاي غلط به ديگران معرفي ميكرد كه من طاقتم طاق شد. پريدم وسط حرفش و به راننده تاكسي گفتم آقا به خدا من بيگناهم. اشارهاي به ترمز ماشينات بكني، من پياده شدهام و رفتهام پي كارم.
حالا برادران آمر به معروف و ناهي از منكر و حافظان امنيت اجتماعي تصورش را بكنند كه اين حرفها به گوش صغريخانم، همسايه ما برسد يا به گوش اكبرآقا بقال محله همشيره اينا. باور كنيد به همه سازمانهاي بينالمللي تلفن و فكس ميكنند كه آقا چه خبر شده اينجا. و خزعبلاتي تحويل اين نهادهاي بينالمللي ميدهند كه بيا و ببين. هرچند كه برادران سياست پيشه از اينجور حركات بدشان نمي آيد و اگر آدرس غلط به اينگونه سازمانها داده شود قند توي دلشان آب می شود اما عليرضا پسر همسايه ما كه توي نيروي انتظامي خدمت ميكند بدجوري خجالت زده و كلافه شده اين روزها، من هم البته کم حرص نخوردم .
3- حكايت سوم اين نوشته مربوط است به كارت هوشمند سوخت.كارتي كه به نظر من، اصلا هم هوشمند نيست و تازه كلي هم خنگ است، براي اينكه اگر احيانا در دستگاه پمپبنزين محله جا بماند و صاحب جايگاه يا متصدي سكو آن را بردارد و در جيبش بگذارد، هر چه ناله كني و نتواني به آن بابا بفهماني كه اصل ماجرا چيست، از سنگ بيابان ناله درميآيد ولي از اين موجود خنگ به قول بعضيها هوشمند، جيك درنميآيد. اگر غير از اين است شما يك نمونه بياوريد و ثابت بفرماييد كه اينطور نيست.
از اين گذشته اين موجود كمپلت خنگ، بدجوري آلت دست بعضيها شده كه با آن سر مردم را شيره بمالند و كلي سر كارشان بگذارند و بعد هر كاري دلشان خواست سر قيمت بنزين ننه مرده دربياورند.
الان حدود شش ماهي ميشود كه هر روزه در مورد قيمت بنزين بحث و جدل است. روزي نميگذرد كه در رسانهها از بالا پايين شدن قيمت يا مثلا سهميهبندي بنزين بحثي داغ و آتشين دامنه نگيرد و خلاصه آنقدر با اين موجود نحيف ور رفتهاند كه شده يك غده و انشاءالله قصد دارند اگر خداوند توفيق بدهد، بلايي بر سر ايرانيجماعت در ارتباط با اين مساله دربياورند كه اگر فردا روزي مثلا آقاي دولت لايحه داد و آقاي مجلس هم با قاطعيت آن را تصويب كرد آن هم با قيمت 250 تومان، مردم همه بنشينند يا بايستند (فرقي نميكند) و يك فاتحه خالص و خلص براي اموات آقاي مجلس و آقاي دولت هديه كنند و به همديگر بگويند: «ديدي؟ خدا رحم كرد به ما. بنزين داشت ميشد 700 تومان. خدا پدر آقاي دولت را بيامرزد. سفت و سخت ايستاد و گفت «همين كه من ميگويم 250 تومان»، آقاي مجلس هم پريد وسط كه «آقا ملت از كجايشان دربياورند اين پولهاي هنگفت را؟» و خلاصه اينكه بنزين شد ليتري 300 تومان.
مبارک است انشاءالله
عمار حكيم تومور سرطاني پدرش را تاييد كرد
سرطان دیپلماسی
|
عمار حكيم، فرزند عبدالعزيز حكيم، تاييد كرده كه پدرش مبتلا به يك نوع تومور سرطاني است.یکی از خبرگزاری های داخلی هم به نقل از خبرگزاري فرانسه نوشته که حكيم هفته جاري به منظور انجام آزمايشات پزشكي به آمريكا رفت و پس از آن براي درمان به تهران آمد. پسر حكيم از دفترش در نجف گفته « وضعيت جسماني پدرم باثبات است و ميتواند حزب را رهبري و تصميمگيري كند. پدرم وضعيت جسماني اش خوب است. اكنون در جمهوري اسلامي ايران است تا درمان خود را كامل كرده و سپس براي انجام وظايفش به عراق بازگردد.» |
این روزها بیشتر از همه روزهای گذشته - و احتمالا حال و آینده- برخی از "همه" مقامات اثرگذار دیپلماسی عراق، خود را به آب و آتش می زنند تا بلکه میان ایران و امریکا وصله یی بیابند و رابطه ای برقرار کنند.
بعد از سرنگونی دیکتاتور، همه مردان دیپلماسی عراق از میان گروه بزرگ شیعیانٍ سال ها مظلوم مانده این کشور برگزیده شدند و تقریبا همه دولتیان هم از گروهی بوده اند که علایق سیاسی بارز و آشکاری به جمهوری اسلامی ایران از خود بروز داده اند، مگر تعدادی انگشت شمار که البته در موج های سیاسی بعدی در ساحل فراموشی دیپلماتیک کرانه گرفتند و از اقیانوس مواج سیاست احتمالا کناره! اما همان خودی هایی که مانده اند نیز این روزها از طعن و گزند شایعات برکنار نیستند کما اینکه زمزمه ناخشنودی امریکاییان از ناتوانی نوری المالکی نخست وزیر در اداره امور عراق را این روزها به بلند ترین بانگ بر سر چارسوق سیاست صلا در داده اند و این فرایند چند ماهی می شود که البته شتاب بیشتری هم به خود گرفته است.
با این اوصاف همین گروه، هر روز بهتر از دیروز پیگیر ماجرای این "رابطه" هستند تا بلکه کلاهی به مدد این خوش خوشان دو دشمن دیرین بر سرآنان نهاده شود. از این سو اما یاران سابق و همگامان مبارزه با استعمار و استکبار، سخت به کار خفت گیری از جاسوسان و خائنان، انگشت در سوراخ کرده و دشمن می گیرند وهیچ ملاحظه یاران و موافقان نمی کنند و آنان را به زحمتی می اندازند که خلاصی از دایره آن سلامت آدمی را به خطر می اندازد و یحتمل مجبور که از غرب و شرق این کره خاکی را گز کند تا بلکه به درمانی همت شود که سالیان سال بی مداوا مانده است. شاید هم گناه این طبیبان نازپرورد باشد که مدام بر درگاه حضرت حافظ ایستاده و خوانده اند: چو درد در تو نبیند که را دوا بکند؟
راستی تا یادم نرفته یاد آوری کنم که انجام آزمايشات پزشكي در امريكا دقیق تر و بصرفه تر و درمان همه جور مرض در تهران ارزان تر و آسوده تر تمام خواهد شد. و در این قصه تفاوتی هم بین بیماری ها نمی کند؛ خواه سرطان دیپلماسی باشد (به قول دوست نویسنده و روزنامه نگارم – امیر رضا پرحلم -) یا تومور خوش خیم سرطانی.
یک نرخ بعلاوه هزار فوریت!
1- برابر لایحه بودجه سال 1386 که از طرف نمایندگان مجلس تصویب و توسط رییس خانه ملت به خانه دولت برای اجرا تحویل شده، بنزین باید به صورت سهمیه بندی و با قیمت 100توان ارائه شود.
2- برخی نمایندگان مجلس این روزها طرح هایی دارای فوریت به صحن علنی می برند تا بلکه در قیمت بنزین یا به عبارت درست تر در بند "و" تبصره 13 تغییراتی ایجاد کنند.
3- پیراهن بنزین اما انگار بدجور نافرم بریده شده؛ می خواهند آستینش را درست کنند یقه اش کج می شود- می خواهند سرشانه اش را اندازه کنند، از قد و قواره می افتد و ....
یکی از نمایندگان مجلس امروز گفته "کاری نکنیم که مردم فکر کنند با آنها صادق نیستیم و..." ایشان البته از طراحان طرحی دوفوریتی است که می گوید بنزین باید به قیمت 150تومان عرضه شود، که البته با 108رای مخالف از سوی نمایندگان مجلس رد شد.
(ما البته خیلی حساب کردیم که 150 تومان بیشتر است یا 100تومان که البته به نتیجه نرسیدیم؛ چون همین آقای نماینده در سالهای میانی دهه 60 به جای اینکه به ما ریاضی و جمع و تفریق یاد بدهد کلی شعر و گل و بلبل یادمان داد و برای همین حالا ما مانده ایم که ایشان قصد داشته کاری برای ملت بکند چرا می خواسته 50 تومان روی قیمت بنزین مورد تایید دولت مهرورز بگذارد و تازه این کارش را هم به نام "کاری برای مردم" می خواسته انجام بدهد!)
در این بین اما دولت سرگرم کار خودش است و همچنان در حال سفرهای استانی و شهرستانی و .... و جنگیدن با دیپلماسی دشمنان ما در دنیا و همین که رییس دولت سیاست به خرج داده و برای نمایندگان پیغام نداده که "آنقدر طرح و فوریت در صحن مجلس ببرید که خسته شوید" خودش جای شکر دارد.
یعنی باید طرحی فوریتی داد مبنی بر اینکه همه بنشینند و شکر کنند! که بنزین با همان قیمت مهرورزانه ارائه شود.
راستی: قیمت بنزین اصلا تغییر می کند؟
یعنی واقعا لزومی برای این کار هست؟
و سوال بعدی هم این است که ایران خودرو قیمت پایه "سورن خاص" را چند میلیون تعیین کرده؟ سایپا - پارس خودرو و ...
دکتر در میانه تردید!
نمی دانم بنویسم دکتر یا سردار، شاید هم با هر لقبی بخوانمش فرقی نکند.
اما مهم این است که از چندی پیش سیگنال های زیادی برای ایشان ارسال شده مبنی بر اینکه "اگر می خواهی همان جای نیم بند خود را از دست ندهی محکم در جایت بنشین و هیچ مداخله ای هم امر سیاست ایران در این روزها نداشته باش!" و لابد فکر کرده اند دکتر لباس سرداری را در آورده که بیاید از این حضرات حرف زور بشنود. لابد.
به هرحال انتخابات ریاست جمهوری نهم که برخی، از آن با عنوان سونامی یاد کردند حالا دارد اثرات خود را می گذارد و فعلا اولین نماد و نشانه اش از دبیرخانه شورای عالی امنیت ملی شروع شده تا بعدها ترکش این سونامی کدام بینوایی را لت و پار کند خدا عالم است و بس.
خلاصه هرچه هست ما که اصلا دلمان نمی خواهد دکتر سردارمان در این ماجرا بازنده باشد و غیر این ما کلی هم دلمان را صابون زده ایم که جناب ایشان برنده برنده باشند. اولا که با حضور ایشان این روزها ما کلی حس طنازی مان دارد قوی و فربه تر می شود ثانیا تهران تا اندازه ای آباد می شود کسی چه می داند.
و سر آخر اینکه، همه این داستان ها در مورد قالیباف خان شهردار تهران بود.
و اما از آن طرف، راویان شکرشکن شیرین گفتار روایت کرده اند که ایشان مو لای درز تصمیماتشان نمی رود و این را مردم تهران از همان افتتاح تونل رسالت باید دانسته اند.
ببینیم و تعریف کنیم!
بحثی در باب شایعات اخیر شهر
شورای مغبون
اگرچه حدود دو دهه پیش به قول یکی از طنازان! عالم مطبوعات به سبب فعالیت های نفسگیر شهردار تهران (غلامحسین کرباسچی) لقب "سردار سازندگی" را به آیت الله هاشمی رفسنجانی دادند تا در جشن مدال(نشان) هم سر سیاستمدار بی کلاه نمانده باشد اما به فاصله نه چندان زیادی از آن دوران، رشته مودت شهردار و رییس جمهور ریشه ریشه شد تا رسید به دوره محمود احمدی نژاد استاندار برکنار شده دولت اصلاحات از استان اردبیل که در دولت اصلاحات حتی از ورود او به جلسات هیات دولت هم ممانعت به عمل آوردند و از آن پس هرجا که رییس دولت حتی کوچک ترین انتقادی را از سامان و سامانه شهر و شهرداری تهران حتی به نیت دلسوزی هم مطرح می کرد با توپخانه پر آتش شهردار تهران روبرو می شد.
این داستان به ظاهر غم انگیز تا آنجا ادامه یافت که شهردار تهران سر در پی دولت نهاد و مهار دولت علی رغم هشدارهای متعدد مردان منحنی سیاست ایران در
کف با کفایت جوانان تیز و بز ی افتاد که وقتی سوار تانک سیاست می شدند از پیران شورای شهر هم مدد گرفتند تا آن تانک را هل بدهند که لابد روشن شود!
رییس جمهور ما اما آن روزها درگیر اصلاح چشم و ابروی نظام در درون و بیرون مرزها بود و اگر هم جایی سنت و دلاری می دید به جای آنکه وام کند تا دردی از بی دردی مردم دوا شود یا در قالب نفت سیاه بر سفره گندیده مردم بی نوای ایران بگذارد؛ خم می شد بر می داشت می بوسید و بر طاق حساب پر طمطراق ذخیره ارزی می نهاد تا در آینده ای نه چندان دور مجلس - ... - ... و دولت از محل همان دلارهای ذخیره شده در دوران سخت اصلاحات برای هم پپسی باز کنند و این به آن هدیه بدهد آن به این اعتبار! و این چنین شد که جنگ دولت از ستاد شهرداری پی گرفته شد. و این ماجرا تا آنجا کش آمد که حساب شهردار و دولت در این فرایند بسیار پیچیده، بکلی از هم جدا شد و حالا هرکدام به راه خود می روند و ملت به راه خود.
شورای سوم اما در این بین، بینی و بین الله حسرت خورد و مرارت کشید که شاید از این نمد برای هرکه کلاهی درست شده، باز ستاند و بر جای حق خود بگذارد تا چه قبول افتد و چه در نظر آید. و برای همین، آنکه از چله او جسته بود دیگر محلی از اعراب برایش نگشود و آنکه در چله او گرفتار بود قول همه گونه همکاری را داد تا اینکه از پساپشت پرده های سیاست نداهایی آمد که ممکن است بازی سیاست نتیجه یی دیگر به بار آورده و بازی روزگار را به سخره گرفته باشد و لذا گمانه زنی هایی این روزها در حال بروز و ظهور است که می ترسم آبها که از آسیاب افتاد مانند همیشه شماطت و بازی رسانه یی لقب گیرد که انصافا سزاوار ستایش هم نیست. فعلا این بازی پای روزنامه نگار کهنه کاری مثل محمد آقازاده را هم – که بسیار دوستش می دارم- به میانه معرکه باز کرده است اما خداوند قرین رحمت کند روح آن بزرگواری را که در تقویم انتخابات ایران فاصله ها را کوتاه کوتاه انتخاب کرده است؛ شاید برای اینکه مردم ما زحمت زیاد به خود ندهند و به اقتضای طینت و اخلاق، تلخی صبر را در کاسه دل نریزند که سلامتشان ان شاء الله برقرار باشد برای همیشه!
رابطه ایران و امریکا از "دیپلماسی کشتی تا مذاکره ظریف"
هدف اغوا کننده
رفیع ملکی الموتی
انقلاب اول بود یا انقلاب دوم (فتح لانه جاسوسی امریکا)، تفاوت چندانی در سرنوشت ماجرا ندارد؛ هردو به یک اندازه هیات حاکمه امریکا را سردرگم و عصبانی کردند تا کلیه روابط این کشور با جمهوری اسلامی ایران به حال تعطیل مطلق در آید و در راستای این یخ زدگی روابط ، پرونده سوء تفاهمات و عداوت ورزی ها به موازات سالها و روزهای بحران رابطه، هر روز قطور تر و حجیم تر شود!
نیازی به گفتن ندارد که دو سوی این معادله مجهول از سردی این رابطه زیان های بسیار دیده اند که جبران آن در صورت موجود بودن اراده ای برای حل مشکلات به سال ها و دهه ها زمان نیاز دارد.
از واپسین روزهای دهه 50 خورشیدی که سفارت امریکا در تهران به عنوان لانه جاسوسی تعبیر شد و دانشجویان پیرو خط امام(ره) از دیوارهای آن بالا رفتند و یک سال و اندی کارکنان آن در هیات گروگان میهمان ایرانیان بودند تا به امروز البته تلاش هایی هم برای بالا رفتن از دیوار پولادین بی اعتمادی در مناسبات ایران و امریکا صورت گرفته و هر بار در قالب نامی با مسما در فرهنگ دیپلماسی جهانی درخشیده اما همگی دولت مستعجل بوده اند و گویی گیر کار در ماهیت ماجرا نهفته است؛ ماهیتی که تغییر پذیری را در جوهره آن راه نیست و هیچ یک از دو سوی معادله هم اراده ای محکم برای رسوخ در این ماهیت ساختگی به منظور ایجاد تغییر در جوهره آن به خرج نمی دهند.و بیچاره تحلیلگران سیاسی مناسبات ایران و امریکا که هر بار اگر روزنه یی در این رابطه بیابند با سر به درون آن می خزند تا بلکه فرصتی مهیا کنند و خوانی بگسترند و ضیافتی بر پا کنند که اینک شاخ این غول تابو را شکستیم!
اینان در این راستا گاهی روابط ورزشی دو کشور – بویژه در زمینه کشتی و فوتبال– را دستاویز قرار داده و از آن به دیپلماسی کشتی یا دیپلماسی فوتبال تعبیر کرده اند و درد دل های دم دستی کشتی گیران امریکایی سفر کرده به ایران را حجت گرفته اند که "ببینید؛ مردم ایران با امریکاییان از در دوستی در آمده اند و ...." و عکس این داستان هم البته صادق است؛ این دیپلماسی اما راه به جایی نبرد و در همان نطفه خفه شد.
چرخ زمان چرخید تا در فازی دیگر از دیپلماسی زلزله مدد گرفته شد و کمک های امریکاییان به مردم زلزله زده بم شاهد آورده و در سرنای سیاست دمیده شد که " نه تنها مردم امریکا بلکه هیات حاکمه این کشور هم به ایران و ایرانی علاقه مندند و این گونه بهانه تراشی شد که اکنون دم خروس این علاقه از آسیتن جرج بوش جمهوریخواه نیز سر بر آورده است و...." و ندای ایهاالناس سر دادند که نوبت ذوب شدن یخ های مناسبات ایران و امریکا فرا رسیده و دیگر تعلل جایز نیست اما از این گزینه هم هیچ کس طرفی نبست و کلاهی از این نمد برای هیچ سیاستمدار و غیر سیاستمداری دوخته نشد در حالی که این ماجرا در دو سوی معادله ما به ازای بیرونی داشت. این دیپلماسی هم گویا توهمی بیش نبود و در لای خروارها خاک و خشت تاریخی زلزله بم مدفون ماند!
حالا ارابه تاریخ از کمرکش دهه 80 خورشیدی گذشته و این بی رابطه گی دارد به مرز 30 سالگی می رسد و به نوشته واشنگتن پست هر گونه ارتباط حتی ارتباط غیر رسمی میان ایران و امریکا به یک هدف اغوا کنند بدل شده است و در این شرایط نماینده ایران در سازمان ملل به دیدار نمایندگان گنگره امریکا می رود؛ نماینده ای که نام خانوادگی اش ظریف است و برخی نمایندگان دموکرات کنگره امریکا معتقدند او یک سیاستمدار جدی و عملگرا است و با تعصب نیز فاصله دارد و می تواند کمک مهمی به حل اختلافات ایران و امریکا کند.
ظریف برای چندمین بار است که در محافل امریکاییان از "چارلی رز شو" تا کنگره امریکا حاضر می شود و به بیان دیدگاه های خود و جمهوری اسلامی ایران می پردازد.
در یکی از این دیدارها جیمز بیکر (وزیر خارجه اسبق امریکا) به دیدار نماینده ایران در "سنترال پارک" (محل اقامت نماینده ایران در نیویورک) رفت تا در مورد عراق بحث و گفت و گو کند؛ آنجا بود که آنها پالوده سیاست خوردند و از کوه یخین روابط ایران و امریکا سخن به میان آوردند. در تازه ترین مورد هم نماینده ایران توانسته یک فرجه 24 ساعته از مقامات وزارت خارجه امریکا بگیرد و از محدوه آزاد فعالیتی خود در نیویورک خارج شود و به واشنگتن برود تا با نمایندگان کنگره بحث و گفت و گو کند.
امریکاییان هرچند که دکتر محمد جواد ظریف را سیاستمداری عملگرا و به دور از تعصب ارزیابی می کنند اما از کنار این مساله هم به سادگی نمی گذرند که تمایل او به گفت و گو به معنای دست کشیدن وی از مواضع کشورش نیست. و حتی از این هم پا را فراتر گذاشته و ادعا می کنند که همه سیاستمداران ایرانی از یک جنس اند و فقط تفاوت های تاکتیکی، آنها را از یکدیگر متمایز می کند. ظریف در یکی از جلسات خود با برخی سیاستمداران امریکایی خطاب به آنها حرف حکیمانه ای زده بود با این معنا که " اگر شما این مسیر را دنبال کنید چند قطعنامه دیگر خواهید داشت و ما نیز چند سانتریفیوژ بیشتر در نطنز خواهیم داشت ... این مسیری نیست که مورد نیاز است...."
آیا دیپلماسی ظریف نماینده ایران و نمایندگان کنگره امریکا توانایی اثرگذاری بر مجریان منجمد سیاست در دو سوی ماجرای قهر و تهدید ایران و امریکا را خواهد داشت؟ هرچه هست این نشست و برخاست ها را باید به فال نیک گرفت و به ظرافت این مذاکرات اعتقاد کامل داشت.
به باور تحلیلگران، دیپلماسی های گذشته در همه موارد فاقد عنصر ظرافت بوده است و این بار شاید ایهام نهفته در نام نماینده ایران بتواند گرهگشا برای شروع مذاکراتی باشد که سالها مسکوت مانده است.
مثلا بهاریه!
آسمان،
لمیده در سینه کش ابر
و باران
شلاق می زند بر یال زمین،
گرده خسته خاک
و جوانبرگ های درخت
و هلاهل سختی ها
شرنگ می شود در شرابه شریان بشر.
***
چه شیرین تلخ می شویم ما
در این روزهای پایانی زمین!
که شهر را هم می تکانند
مادران و دخترکان و پسران
تا
گرد از رخساره خانه مردان برگیرند!
و عمو نوروز
برادر ناتنی همه پدران زمین
شریک شادکامی شکننده بشر باشد!
اسفند۸۵